rooomani-2.blogfa.com


رمانی 


رمان هدف برتر (فصل اول)


با یه پرش نشستم روی تخت یه نفره اتاقم و آلبوم عکس جدیدم رو باز کردم، تشک فنری هنوز نوساناتش تموم نشده بود و داشتم نرم نرم بالا و پایین می شدم ... آلبوم بوی نویی می داد و من چقدر این بو رو دوست داشتم. دسته عکسامو از کنار پام برداشتم و با دقت و وسواس مشغول مرتب کردن و چیدنشون توی آلبوم شدم ... اولین عکس یه عکس دو نفره عاشقونه از من و ایلیا بود ... یاد لباس خوش دوختم افتادم که نسترن خانوم برای شب نامزدیم دوخته بود ... یه لباس نباتی پر رنگ که زیر دامنش یه عالمه تور کار شده بود تا پف دار باشه .... دست ایلیا پیچیده بود دور کمرم و رو به دوربین هر دو داشتیم لبخند می زدیم ... چی شد که من شدم نامزد ایلیا؟ چقدر همه چی سریع گذشت! لبخندی نشست کنج لبم. چه خوب شد که همه چی سریع گذشت ... چه زود عاشق شدم و چه زود به وصال رسیدم. خدایا شکرت! یادم اومد به دوماه پیش ...
از دانشگاه اومدم خونه مامان هول هول در حالی که مثل فرفره از این ور خونه می رفت اونور پرید جلوم و کیفمو کشید ... با تعجب نگاش کردم ... نفس نفس زنون گفت:
- سلام ... بالاخره اومدی؟ بدو مامان ... بدو برو حموم ... زیر این آفتاب بو گرفتی!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- وا مامــــان ... حالت خوبه؟!!
هولم داد سمت حمام و گفت:
- مگه با تو نیستم؟ وایساده بر و بر منو نگاه می کنه! برو تو حموم ... مهمون داریم!
شستم خبردار شد که ای دل غافل .... بلـــــه! باز مامان خواستگار بازی راه انداختم ... همچین می گفتم باز! انگار روزی دو تا خواستگار پشت در خونه مون منتظر اجازه من وایسادن! وقت نکردم حرفی برنم چون شوت شدم گوشه حموم و در حموم پشت سرم بسته شد ... چاره ای نداشتم جز دوش گرفتن ... یه ربعی تو حموم بودم ... حوصله این بازی های مامان رو نداشتم ... بیست و دو سالم بود قبول! وقت ازدواجم بود قبول ... خودمم قصد ازدواج داشتم قبول ... توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:
- هی قبول قبول می کنه! خوب پس مرض ... بیا برو شوهر کن دیگه ... چرا ناز می کنی؟!
با خنده حوله ام رو تنم کردم و رفتم از حموم بیرون ... برای مامان ناز می کردم اما خودم می دونستم که واقعا برای داشتن یه جفت اماده ام و چه بسا که بهش نیاز هم داشتم. با این حال خیلی هم مشکل پسند بودم ... این دومین خواستگارم بود و خواستگار قبلی رو چون از قیافه و تیپش خوشم نیومد رد کرده بودم. داشتم خدا خدا می کردم این یکی خوب باشه چون اوصولاً دختری نبودم که خودم برم دنبال جفتم بگردم ... مامان با دیدن من سریع گفت:
- بجنب ... کت و دامن زرشکیه رو گذاشتم رو تختت بپوشی ... د یالا دیگه دختر! باید یه دستی هم به سر و صورتت بکشی ...
همینطور که تند تند کلاه حوله رو روی سرم می کشیدم گفتم:
- مامان خواستگاره؟
- آره دیگه ... تازه می گه خواستگاره! پس فکر کردی من برای اومدن خاله ات دارم اینقدر تو سرم می زنم؟
- کی هستن حالا؟!
- نمی دونم ... خانوم مقامی معرفی کرده ... پسر برادرشه ... می گفت پسر خوبیه ...
- همین جور ندیده نشناخته ...
- مامان من ! خانوم مقامی پنج ساله که مشتری منه ... خوب می شناسمش ... کسی که اون معرفی می کنه صد در صد بدون نقصه ... بعدش هم چلاق که نیستیم ... اگه تو اونو پسندیدی و اونم تو رو ... علیرضا رو می فرستم تحقیق ...
نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی اتاقم ... مامانم خیلی سال بود که روی پای خودش ایستاده بود ... حتی وقتی که بابا زنده بود هم مامان کار می کرد ... می خواست یه گوشه زندگی رو هم اون بچرخونه ... آرایشگر بود ... بابا هم که می دونست کار مامان فقط سر و کله زدن با خانوماست گیر نمی داد بهش ... اما خدا رو شکر که مامان این حقوق رو داشت و خدا رو شکر که بابا کارمند دولت بود ... وقتی فوت شد حقوقش و درآمد مامان کمکون کرد که روی پای خودمون بایستیم ... حتی یلدا هم با همین درآمد ناچیز عروس شد و رفت خونه شوهر ... علیرضا شوهرش هم واقعا پسر کم توقعی بود ... اصلا هم کمبود جهار یلدا رو به روش نیاورد ... و ما چقدر ممنونش شدیم! کت و دامن زرشکی که فیت تنم بود رو پوشیدم و ایستادم جلوی آینه ... حرف نداشت ... شال مشکی و زرشکیمو هم با لباس ست کردم ... دو دست کت و دامن و یه دست کت و شلوار بیشتر نداشتم ... با کمال اعتماد به نفس خریده بودم برای روزی که بخواد برام خواستگار بیاد ... یه دست کت و دامن زرشکی ... یه دست کت شلوار مشکی و یه دست کت و دامن بنفش رنگ ... هر سه رو هم با شال های هم رنگ ست کرده بودم ... بالاخره باید آبروداری می کردم! یعنی اعتماد به نفسم تو حلقم ... خط چشمم رو برداشتم و درو تا دور چشمم کشیدم ... به خط چشم کشیدن عادت داشتم ... بعضی وقتا رژ لب هم نمی زدم اما خط چشمم فراموش نمی شد ... رژ صورتی کمرنگی هم زدم و رفتم از اتاق بیرون ... مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:
- دختر یه امروز اون خط چشم وامونده رو نمی کشیدی دور چشمت ... بذار اینا خودتو بپسندن نه با یه عالمه بزک دوزک ...
خندیدم و بدون اینکه جواب بدم رفتم سمت آشپزخونه ... جواب نمی دادم خودش زود خسته می شد ... این قانون من و مامان بود ... مامان پشت سرم اومد توی آشپزخونه ... ظرف های میوه و شیرینی مرتب روی میز چیده شده بود ... سینی هم کنار کتری قرار داشت و استکان های کمر بارک مامان توش به ترتیب منتظر پر شدن بودن ... خیاری برداشتم و بی توجه به غر غر های مامان گاز زدم و گفتم:
- یلدا اینا نمی یان؟
- نه علیرضا گفت امروز خودتون آشنا بشین اگه قضیه جدی تر شد ما هم می یایم ...
صدای زنگ بلند شد ... خیارم رو پرت کردم توی ظرف شویی و تند تند دستی به شالم کشیدم ... مامان هم پرید از آشپزخونه بیرون ... با اون چادر رنگی گلدار بامزه شده بود ... مامان چادری نبود! فقط جلوی خواستگار چادر سر می کرد ... در رو که باز کرد منم رفتم بیرون ... گذشته بود دوره اینکه دختر بمونه تو آشپزخونه و مامانش سه بار هوار بزنه ... دخترم! چایی ... بعد بار سوم چایی بریزه ببره ... تازه دستاشم بلرزه کلی هم سرخ و سفید بشه! کنار در آپارتمان ایستادم تا سر و کله خواستگار ها از داخل آسانسور پیدا شد ... اول مامان خونواده ... یه خانوم مانتویی ... کمی چاق ... با لپ های گوشتی ... آرایش کامل ... موهای بلوند ... شال حریر قهوه ای که با مانتوی و شلوار کرم رنگش ست شده بود ... مامانش که بد نبود! نفر بعد ... فکر کنم خواهرش بود ... یه دختر کاملا امروزی ... مثل خودم بود ... اولین چیزی که دیدم خط چشمش بود ... نیشم داشت گشاد می شد که سریع جمعش کردم ... هر دو اومدن سمت من ولی من هنوز چشمم به در آسانسور بود ... بالاخره پسره اومد بیرون ... با دیدنش چشمم ستاره زد! چی بود این!!! خوشگل ... خوش تیپ ... کت شلوار کرم پوشیده بود ولی کروات نداشت ... یه دسته گل جمع و جور هم دستش بود ... سریع چشم ازش گرفتم ... یعنی چی؟!!! مردم چی می گن؟ مردم!!! حالا انگار همه جمع شده بودن منو ببینن ... مامانش با محبت منو بغل کرد و بوسید ... ولی حرفی نزد که بفهمم از من خوشش اومده یا نه! مثلا مثل رمانا بگه:
- ماشالله ... ماشالله ...
از فکر خودم خنده ام گرفت ولی جلوی خودمو بازم گرفتم. خواهره هم باهام دست داد لبخند نیم بندی تحویل داد و رفت تو ... باباش هم از آسانسور اومد بیرون ... یه مرد لاغر ... با یه دست کت و شلوار معمولی خاکستری ... بیشتر از من با مامان سلام احوالپرسی کرد ... خود پسره هم اومد جلو ... چند لحظه کوتاه به من نگاه کرد و دسته گل رو گرفت به طرفم ... سعی کردم صدای تشکر کردنم اونقدر بلند باشه که بشنوه ... دسته گل رو گرفتم و همه با هم رفتیم تو ... مامان مدام تعارف می کرد:
- بفرمایید خواهش می کنم ... خیلی خوش اومدین ... اونجا چرا؟ تو رو خدا بفرمایید بالا ...
داشتم از دست تعارفاش حرص می خورد ... خوب حالا اینا فکر می کردن ما از خدامونه و من ترشیدم! سعی کردم یه کم اخم کنم که یعنی جایی هم خبری نیست ... مامان نشست و رو به من گفت:
- یاس ... دخترم ...
و اشاره ای به سمت آشپزخونه کرد ... فهمیدم باید برم تو کار پذیرایی ... دیگه بقیه جزئیات رو درست یادم نیست ... فقط یادمه یهو به خودم اومدم دیدم توی اتاق کوچولوم نشستم لب تخت و ایلیا هم نشسته روی صندلی میز کامپیوترم و داریم با هم حرف می زنیم ... قیافه قشنگی داشت ... از اون چهره ها که بیشتر مناسب دختره تا پسر ... ظریف مریف و تو دل برو ... چشماش سبز روشن بود ... موهاشم بور بور ... نمی دونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومده بود ... فقط یه سال از خودم بزرگتر بود ... بیست و سه سالش بود و لیسانس صنایع داشت ... به قول مامانش آقای مهندس بود! مدل موهاش فقط تو ذوقم زده بود ... فشن و تیغ تیغ! توی حرفاش هم فهمیدم زیاد از حد کمال گراست ... دنبال بهترین هر چیزی می گشت ... به قول خودش می خواست همیشه حرف اول رو بزنه توی همه چی ... از قیافه و تیپ گرفته تا خونه و شغل و ماشین و .... بعدم خیلی رک گفت از من خوشش اومده و امیدواره بهش جواب مثبت بدم ... مغرور نبود ... خیلی هم مهربون به نظر می یومد ... اصلا هم سعی نکرد برام کلاس بذاره ... صادق بود ... از بین حرفاش فهمیدم اصلا هم بچه ننه نیست ... برعکس بیشتر به پدرش وابسته بود ... وضع مالی متوسطی هم داشت ... یه پراید هاچ بک داشت و می گفت اونقدری پس انداز داره که بتونه یه خونه خوب کرایه کنه ... شغلش هم توی یه کارخونه تثبیت شده بود ... با این حال مطمئن بود که خیلی زود می تونه خودش رو بکشه بالا ... منم تو رویاهاش غرق شدم و بعد از چند روز وقتی به خودم اومدم دیدم جواب مثبت رو دادم ... می خواستیم زود عقد کنیم، ولی متاسفانه محرم بود ... مجبور بودیم یه صیغه محرمیت کوتاه مدت بخونیم تا محرم و صفر بگذره ...دوباره غرق عکسایی شدم که جلوی روم در هم بر هم روی هم ریخته بودن. یه ماه از محرمیتمون گذشته بود ... امروز بالاخره تسلیم ایلیا شده بودم که برم خونه شون! اون شوهرم بود ... نباید ازش خجالت می کشیدم ... ایلیا هم یه کم آتیشش تند بود ... بارها سر این جریان دعوامون شده بود ... اما تا کی؟! نباید اینقدر برای خودم جنگ اعصاب درست می کردم ... می شد این دوران رو توی صلح و صفا طی کرد ...
برســـــــــــــام
معنی برسام :

برسام: آتش بزرگ ,مرکب از بر(مخفف ابر) + سام ( آتش) : مجاز از قدرتمند
از نام های اصیل ایرانی که در شاهنامه ذکر شده است ؛ نام پسر بیژن که سرداری دلیر بود .



یه گوشه از ساحل نشسته بودم و داشتم به موج های بلند و کوتاهی که میومدن و می رفتن نگاه میکردم ... چقدر شبیه زندگی من بودن! کوتاه ... بلند ... خشن ... گاهی تا جلوی پام می یومدن و پاهای برهنه ام رو قلقلک می دادن ... داشتم به سختی های زندگیم فکر می کردم ، چند سالی می شد که لیسانسم رو گرفته بودم، دو سال هم بود که خدمتم تموم شده بود. اما هیچی به هیچی ... انگار تازه رسیدم روی نقطه صفر ... این همه که دنبال کار گشتم نتونستم به هیچ موفقیتی برسم. حس می کردم زندگیم به بن بست رسیده ... بیکار که هستم ، نامزدیم با فرناز هم روز به روز داره طولانی تر می شه ... جیبم هم روز به روز خالی تر ... این شرایط باید تا کی ادامه داشته باشه؟ من تا کی کشش دارم؟ تا کی باید ازدواجم عقب بیفته؟ فرناز تا کی می تونه پای من بشینه؟ همین الان هم می دونم که خسته شده ...
لرزش چیزی توی جیبم از فکر کشیدم بیرون ، یه کم خودم رو از روی زمین کشیدم بالا و سریع دستم رو کردم توی جیبم ... نمی دونم گوشیمو چه جوری چپوندم بودم توی جیب شلوارم ... ، یادم رفته بود از حالت سایلنت درش بیارم ، بالاخره از تو جیبم
کشیدمش بیرون
... با دیدن لبخند فرناز روی صفحه گوشی یه لحظه همه فکرام از یادم رفت ... ؛ سریع دکمه رو زدم و جواب دادم :
_ جانم ؟
_ســـلام ! برسام جونم ،خوبی؟
مثل همیشه شاد و پرانرژی بود ، انرژیش از پشت تلفن به من هم سرایت کرد!
_مرسی عزیزم ، تو چطوری ؟
_منم خوبم ، مثل همیشه! چه خبر از بازار کار؟
یه دقیقه بود که فراموشش کرده بودما! آهی کشیدم و اومدم جوابشو بدم که گفت :
- دیگه نمی خواد بگی ، از این آه پر سوزت فهمیدم خبری نیست!
توی صداش یه سرزنشی بود ... شاید هم چون من خودم از دست خودم شاکی بود فکر می کردم همه عالم و آدم می خوان سرزنشم کنن! سعی کردم یه جوری بحث رو خوشایند کنم:
_خوشم اومد ! این کار پیدا نکردن و عقب افتادن عروسیمون داره کم کم باعث می شه بیشتر ، همدیگرو بشناسیما ! من دهنمو باز نکرده تو اونور خط می فهمی می خواستم چی بگم!
_حالا خودتو لوس نکن ! هیچم خوب نیست ... حالا می خوای چی کار کنی ؟
_فردا یه قرار مصاحبه دارم ، باید برم ببینم اون چی می شه...
اومدم بگم ولی چندان امیدی ندارم که صدای جیغ خوشحالش بلند شد ... دلم نیومد دلشو بشکنم ... گوشی رو چند سانتی از گوشم دور کردم و وقتی دیدم ابراز خوشحالیش تموم شد ، گوشی رو با احتیاط به گوشم نزدیک کردم ... با هیجانی که توی صداش موج می زد گفت:
- حالا کی بهت گفته بودن باید بری مصاحبه؟
_فک کنم سه روز پیش بود!
دوباره جیغ کشید :
_سه روز پیــــــش ؟! بعد تو باید امروز بهم بگی ؟ اونم وقتی ازت سوال کردم ؟ خیلی بدی برسام !
باز یه بهونه پیدا شد برای قهر کردن ، حالا کی می تونه بیاد راضیش کنه و بگه دلیلش مشغله فکری بوده ، همین
!
حوصله قهر و جنجال رو نداشتم ... تصمیم گرفتم عذر خواهی کنم ... شاید مقبول افتاد و مثل سری های پیش کارمون به قهر و دعوا نکشید ، با اینکه برام سخت بود ولی گفتم ... فرناز هر کسی نبود ... قرار بود همسرم بشه!
- ببخش ، انقدر فکرم مشغول بود که یادم نبود بهت بگم این خبرو .
خندید ! جا خوردم ... خیلی زود کوتاه اومد ... برعکس همیشه!
_نزن این حرفو ! آدمه و هزارتا گرفتاری ... خوب معلومه یه چیزایی یادش می ره !
یعنی از دستم ناراحت نشد؟!!!

خیلی عجیب بود! با تعجب گفتم:

- جدی ناراحت نشدی فرناز؟

خودشو لوس کرد:

_دیفونه ! آخه واسه چی ناراحت باشم ؟!
مکث کرد ، منم چیزی نگفتم. فرناز صد در صد یه نقشه ای داشت ... بعد از دو سال نامزد خودم رو نشناسم برای لای جرز دیوار خوبم!
_برسام ؟
_جانم؟
_برنامه ت واسه بعد از ظهر چیه ؟
_ برنامه خاصی ندارم ، چطور ؟
_میای بریم سینما ؟
rooomani-2.blogfa.com
اخمام در هم شد، چقدر نسبت به این کلمه آلرژی داشتم ! یه جوری بود این کلمه سینما ... من رو یاد دعوا می انداخت ، یاد اعصاب خردی ، یاد بی حوصلگی و داد و هوار ... ... آخرین باری که با فرناز رفته بودیم سینما یک سال پیش بود از تصورش هم بی اراده اعصابم به هم می ریزه! یاد فرناز می افتم و شخصیت پنهانش که تا به حال ندیده بودم! وقتی دیدم چطور داره قربون صدقه گلزار توی اون فیلم می ره چه بحثی بینمون شد و چه جنگ اعصابی داشتیم بعدش داشتیم تا آشتی کنیم. خیلی برام عزیز بود که بخشیدمش وگرنه باید دندوناشو تو دهنش خورد می کردم که جلوی نامزدش قربون صدقه یه پسر دیگه نره!
از فکر اومدم بیرون و با شک و تردید گفتم :
_مگه امروز سه شنبه ست ؟
_نه ، چهارشنبه ست .. چطور ؟
_آخه سه شنبه نیم بها بود بلیتا ، می گفتی دیروز می رفتیم .
_نمی شد ؛ آخه تازه امروز اکران شده
_خوب اگه امروز اکران شده چه عجله ایه ؟ می ذاریم واسه سه شنبه هفته بعد .
_تو که خسیس نبودی برسام ... لذت دیدن فیلم ، تو روز اول اکرانش یه چیز دیگه ست .
تازه دلیل مهربون شدنش رو فهمیدم ، می خواست راضی بشم تا باهاش برم سینما!!! اینم دلیل قلمبه شدن محبت نامزدمون! کلا کشته مرده شانس و اقبال خودمم ...
با فک منقبض گفتم:

_خسیس نیستم فرناز ، وضع مادیم خرابه ، باید صرفه جویی کنم .
سریع بغض کرد و گفت :
- خوب من حوصله م سر می ره چیکار کنم؟
لحنش دوباره بوی قهر گرفت، بوی دعوا و تا چند روز حرف نزدن، اتفاقایی که اصلا دوست نداشتم تکرار بشن،
نه حوصله منت کشی داشتم نه حوصله اینکه روزی هزار بار گوشیمو چک کنم به امید دیدن یه اس ام اس یا زنگ از اون ...
اصلا حق با فرناز بود ... این دختر باید به چی دل خوش می کرد؟ به نامزدی که جیبش همیشه خالی بود؟ پول نداشت؟ کار نداشت؟ یه ماشین نداشت که ببره بگردونتش؟ حالا که یه سینما می خواست درست نبود که ازش دریغ کنم ... باید بی خیال وضع مالیم می شدم . سعی کردم لحنم از همیشه مهربون تر باشه:
_باشه ، نمی خواد غصه بخوری عزیزم ، می ریم سینما ...
با جیغ خوشحالیش ادامه صحبتم رو قطع کرد :
- آخ جــــــــــــــــون ! میسی برسام!
خوب مثل اینکه به خیر گذشت ، نفس راحتی کشیدم .
- خواهش می
کنم ! خوب حالا چه ساعتی شروع می شه که بیام دنبالت؟

اصلا دوست نداشتم جریان پارسال تکرار بشه، برای همین هم با تردید اضافه کردم:
- اصلا فیلمش چی هست؟
_ ساعت شش و نیم بعدازظهر شروع می شه ، فیلمش رو هم می بینی می فهمی .

نفسم رو با صدا دادم بیرون ... خدا به خیر بگذرونه! گفتم:
_باشه !من پنج و نیم جلو در خونه تونم ، کار دیگه ای نداری ؟
_ نه عسیسم ، پس منتظرتم ، مراقب خودت باش .
_ تو هم همینطور .
گوشی رو قطع کردم ، از حالت سایلنت درش آوردم ، اینبار گذاشتمش تو جیب پالتوم و دوباره مشغول تماشای دریا شدم ... تا ساعت پنج و نیم حالا حالا ها وقت بود ... هربار با فرناز حرف می زدم حس خوبی بهم دست می داد ... شاید به خاطر این بود که خیلی دوسش داشتم عشقم تنها چیزی بود که در حال حاضر نسبت بهش مطمئن بودم ، هر چیزی رو هم که از دست می دادم اون رو از دست نمی دادم ...
ذهنم می خواست بره به سمت گذشته ها ... یاد آشنایی متفاوتم با فرناز افتادم ... چه دورانی بود!

عکسا که تموم شد داد مامان هم بلند شد:
- دختر بلند شو دیگه، مگه نگفتی ایلیا می یاد دنبالت که برین بیرون شام بخورین؟ بجنب پس دو ساعته نشستی تو اتاقت ...
از جا بلند شدم و گفتم:
- چشم مامان جون ... شما اینقدر حرص نخور ... اون ایلیا از خداش هم هست که منتظر من بمونه .
صدای زنگ تلفن مهلت جواب دادن رو از مامان گرفت، رفت سمت تلفن و من هم رفتم سراغ کمدم تا تازه چک کنم ببینم چی باید بپوشم، کلاه حوله ای رو از روی سرم کشیدم و خرمن موهای بلند و مواج و سیاهم دورم رو گرفت، هنوز خیس بودن موهام. دستی زیرشون کشیدم و مشغول وارسی لباس هام شدم، صدای داد مامان نگاهم رو کشید سمت در اتاق:
- یــــاس! تلفن داری ...
- کیه مامان؟
- بیا پریاست ...
بی خیال کمد راه افتادم سمت تلفن که توی پذیرایی بود. مامان با دیدنم گوشی رو گرفت سمتم و غر غر کرد:
- با این موهای خیس حالا می چایی!
بدون جواب گوشی رو گرفتم و با شادی گفتم:
- سلام به پری پری ها .... پریا! گل پریا ...
غش غش خندید و گفت:
- این شروین باید از تو یاد بگیره به خدا!
- سلام عرض شد خانوم ...
- سلام به روی ماهت .... چطوری؟
- خوبم ... تو چطوری؟
- منم خوبم، مگه می شه زن شروین باشم و بد باشم؟
- باز شروین شروینش راه افتاد، حرفی نداری بزنی جز این؟ خودم می دونم حسابی داری خوش می گذرونی نیاز نیست بگی ...
دوباره خندید و گفت:
- چه جــــورم!
- بترکی بی حیا ...
- مگه به تو و ایلیا خوش نمی گذره؟
با یه خرمن ناز گفتم:
- ای! همچین ...
- خدا داند!
- کوفت ... تو مسائل خاک بر سری ما دخالت نکن ...
- بی شعوری دیگه، نکبت دلت هم بخواد کسی دست بکنه تو مسائل ...
پریدم وسط حرفش و با خنده گفتم:
- زنگ زدی زر بزنی یا حرفی هم برای گفتن داری؟
به جای جیغ آژیـــر کشید:
- کثافت! از جلوی چشمام خفه شو ...
غش غش خندیدم و ولو شدم روی مبل، اونم با خنده گفت:
- زنگ زده بودم دعوتت کنم یه سر بیای تهران یه حال و هوایی عوض کنی ... اما لیاقت نداری! برو بمیر ...
- چه خبره؟
- هیچی! مگه باید خبری باشه؟ گفتم بیای به یاد دوران قدیم یه ذره شیطونی کنیم، بعضی وقتا با همجنس ...
جیغ کشیدم:
- پریــــــا! دیووونه یهو شروین می شنوه فک می کنه داری راست می گی!
- نه بابا اون جنسشو امتحان کرده ، مطمئنه!
دوباره خنده ام رو ول کردم، مامان چپ چپ نگام کرد. همیشه می گفت خوب نیست دختر اینقدر بلند بخنده! اما کو گوش شنوا ... عین شتر خنده ام رو ول می کردم ... پریا هم یه کم خندید و گفت:
- می یای یا نه؟
- ایلیا رو چه کنم؟
- بابا دو روز بپیچونش دیگه، مجردی حال کنیم!
- مگه شروین نیست؟
یه لحظه حس کردم صداش ناراحت شد:
- نه، داره می ره ماموریت ... دو ماهه!
- دو ماهه!!؟ اووه ... چی کار می کنی تو این دو ماه؟ بر نمی گردی اصفهان؟
- نه بابا ... بیام دوباره حال و هوام اونوری می شه تحمل اینجا برام سخت می شه، می گم که تو بیا اینجا یه چند روزش رو تو پیشمی، بعدم هم یا می رم خونه مادر شوهرم یا تنهایی سر می کنم دیگه.
- شروین چی می گه؟
- می گه یا می ری اصفهان یا می ری خونه مامانم اینا ...
- خوب حق داره! چطوری تو رو تنها بذاره و بره؟
- بابا آپارتمانه اینجا خیر سرش ... امنه!
- در هر حال ...
- اگه تو بیای دیگه گیر نمی ده ...
- فکر نکنم ایلیا بذاره ...
- بیخود! کی عروسی می کنین شما؟
- هر وقت شما دستور بفرمایید ...
دوتایی با هم خندیدم و پریا گفت:
- برو همین امشب پیشش بابا صواب داره والا ...
- گمشو ... مرد باید تشنه بمونه!
- آره تشنه نگهش دار تا به وقتش پدرت رو در بیاره ...
صدای داد مامان بلند شد:
- دختر بدو ایلیا اومد ...
سریع گفتم:
- وای پری ایلیا اومد ...
- ا داری می ری پیشش؟
- بی شـــعور! ذهن منحرفت رو درویش کن ...
- خوب گمشو، خدا تو رو می شناسه ... خبرش رو بهم بده که می یای یا نه؟
- شروین کی می ره؟
- هفت هشت روزدیگه ...
- باشه خبرت می کنم تا اون موقع ...
- منتظرم ...
تند تند خداحافظی کردم و شیرجه رفتم سمت اتاقم ... گوشیم هم داشت زنگ می خورد ..


یادمه حدود سه سال پیش بود ، تازه سربازیم تموم شده بود و چون می دونستم حالا حالا ها نمی تونم یه کار درست حسابی پیدا کنم واسه اینکه اوقات بیکاریم رو پر کنم تصمیم گرفتم برم کلاس زبان ، اینجوری با یه تیر دو نشون می زدم ، هم اوقات فراغتم پر می شد ، هم اینکه می تونستم زبانم رو تقویت کنم .
روز اول کلاس ، تازه فهمیدم کلاسمون مختلطه ! وقتی وارد کلاس شدم ، دیدم صندلی ها رو مثل کلاسهای معمولی نچیدند ،
همه رو کنار هم و دور تا دور کلاس قرار داده بودن. ، چیزی که برام جالب بود ، طرز نشستن دخترا و پسرا
بود ، دخترای کلاس یه سمت نشسته بودند ، پسرا هم یه طرف! انگار جزام می گرفتن از هم ...
منم خوب ، طبق چینش کلاس ، رفتم تو قسمت پسرا نشستم ... دیگه ظرفیت کلاس تکمیل شده بود که استاد وارد کلاس شد .
یه خانم حدود سی و یکی ، دو ساله بود ، که وارد کلاس نشده شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن ... اونم به صورت خیلی جدی ، بچه ها هم ، همه ساکت شده بودند و به جای گوش کردن فقط نگاه می کردند .
تا اینکه دیگه کم کم چهره جدیش از هم باز شد ، دست از انگلیسی بلغور کردن برداشت و فارسی حرف زد :
- هی می خوام خودمو نگه دارم و فارسی حرف نزنم می بینم نمی شه!
این طرز نشستنتون خیلی برام جالبه ... شاید باورتون نشه ، من نزدیک پنج ساله که دارم تدریس می کنم اما همچین چیزی ندیده بودم ! این که خودتون خودتونو تفکیک کردین !
همه بچه ها زدن زیر خنده ... استاد بامزه ای بود! خیلی زود باهاش کنار اومدیم ... نیمی از ترم کلاس زبان می گذشت که دیدیم خبری از استاد نشد ، اون روز اصلا کلاس برگزار نشد .جلسه بعد که رفتیم ، دیدیم یه استاد دیگه که اونم یه خانم بود و
هم سن و سال همون استاد قبلی وارد کلاس شد و خودشو استاد جدید کلاس معرفی کرد ، البته به انگلیسی !اما بعد از اون بقیه حرفاش رو به فارسی گفت تا خوب متوجه بشیم و بعدا زیرش نزنیم که ما نفهمیدم، اول شرایط تدریس و نمره دادنش رو گفت ، و بعد اولین تذکری که داد راجع به طرز نشستن بچه ها توی کلاس بود :

- خوب چون من خیلی به کارهای اشتراکی اهمیت می دم و شما بعد از خوندن هر مکالمه باید یک پارتنر داشته باشین و با اون مکالمه تون رو تمرین کنین ، پس این طرز نشستنتون فایده نداره ...
بلند شد اومد ، یکی در میون بلندمون کرد و دختر و پسرا رو یکی در میون کنار هم نشوند. بعد با خنده موفقیت آمیزی گفت : حالا شد ! لطفا تا آخر ترم جاتون رو عوض نکنین .
اولین لازمه انگلیسی صحبت کردن اینه که خیلی راحت حرف بزنین و بدون تته پته کردن ... اگه پارتنر شما جنس مخالف باشه شما بیشتر به تته پته کردن می افتین، و وقتی کم کم مجبور شدین خودتون رو اصلاح کنین می بینین که چقدر به نفعتون بوده چون دیگه نه تنها با هم جنس خودتون که با جنس مخالف هم راحت مکالمه می کنین ...

من
ولی خیلی اعصابم خورد بود. دوست نداشتم با دخترا هم کلام بشم. تا این سن نشده بودم و از این به بعد هم علاقه ای به این کار نداشتم، با زور و بدبختی خودم رو راضی کردم که فقط دو ساعته توی کلاس اینو تحمل کنم! با یه حالت راحت خودم رو ول کردم روی صندلی کنار پارتنرم که بیچاره پرید بالا از ترس، پوزخندی بهش زدم و مشغول ورق زدن کتاب زبانم شدم. ، بالاخره رسیدیم به بخش تمرین مکالمه .
استاد یه نگاه به لیست اسامی روبروش انداخت و یه نگاه به ما ها که نشسته بودیم ، بعد یه دقیقه به من اشاره کرد و گفت : شما با کناریت ، مکالمه رو شروع کن .
برگشتم به سمت کناریم ، سعی می کردم زیاد چشم
م تو چشمش نیفته ... حوصله قر و قمیش های دخترونه رو نداشتم ...مکالمه رو اون
باید شروع می کرد ، اولین جمله درمورد معرفی بود .
hello, my name is farnaz, whats your name?

نگاهی به دستای لرزونش که هی تو هم پیچشون می داد انداختم. بیچاره فکر کنم داشت سکته رو می زد!
حالا نوبت من بود که جوابش رو بدم:
hello farnaz, my name is barsam!

اینقدر راحت حرف زدم که همه برگشته بودن و با کنجکاوی به من و فرناز نگاه می کردن. فکر می کردن ما با هم رابطه ای داریم! هر چند که قیافه سرخ و سفید فرناز هر حدسی رو نفی می کرد. اما بر خلاف ظاهر خونسردم کار سختی بودم برام، چون تا حالا این مدلی با دختری هم کلام نشده بودم. طوری که بخوام با اسم کوچیک صداش کنم!
هر چی که بود اون روز چند بار این کارای سخت رو انجام دادم تا بالاخره استاد بی خیال کارهای گروهی شد و بعد از چند صفحه درس دادن کلاس تموم شد.
اما این همه ماجرا نبود ، چون تو جلسه بعد با توجه به درسی که داده شده بود استاد ازمون خواست تا پاتنرهامون رو به شام دعوت کنیم ! که اون به زبون فارسی هم کار سختی بود برام چه برسه به انگلیسی !
من! از یه دختر! خواهش کنم؟!! شام با من بیاد بیرون؟!!! عمری! اما خوب استاد بود دیگه! ناچارا این کار رو هم کردم و چیزی که برام جالب بود این بود که فرناز هم نسبت به قبلش بی پروا تر شده بود، زل زد توی چشمای من و گفت:
- نه شرمنده دوست ندارم بیام ...

همه بچه ها خندیدن اما من یه حس عجیبی داشتم، انگار تو واقعیت از کسی درخواست کرده بودم و اون ردم کرده بود! به غرورم بر خورده بود حسابی! جلسه بعدی استاد باز اومد گفت ، در ادامه موضوع جلسه پیش ، ایندفعه باید تک تکتون بلند بشین و تمام بچه های کلاس رو به یه چیزی دعوت کنین ، حالا این می تونه ، شام باشه ، بازی باشه ، نوشیدنی ، پارک .. یا هر چیز دیگه ، هر کسی که بیشترین جواب مثبت رو بگیره اون برنده ست .
اینم از اون کارای سخت بودا ! نمی دونم اومده بودم کلاس زبان یا تقویت روابط اجتماعی ، مخصوصا با جنس مخالف !
بیشتر بچه ها پیشنهاد رستوران می دادند ، اما من برای اینکه پیشنهادم خاص باشه ، تو چله زمستون پیشنهاد بستنی دادم ، اول هم رفتم سئوال رو از پسرای کلاس پرسیدم که به غیر از یه نفر همه دعوتم رو قبول کردند ، حالا سخت ترین قسمت ماجرا مونده بود ، دعوت دخترای کلاس به بستنی !
منم
بدون اینکه به صورتاشون نگاه کنم همینطور که سرم رو کرده بودم توی برگه هایی که دستم بود
سوالم رو پرسیدم ، اگر جوابشون مثبت بود ، جلوی اسمشون تیک می زدم ، که تا اونجا همه
جوابشون مثبت بود ، دیگه رسیدم به پارتنرم ، فرناز ... سوالم رو تکرار کردم ،
که اونم خیلی خونسرد گفت :

- I have a date tonight, sorry I cant!
همه خندیدن ..منم خندیدم ، اونا به زرنگی فرناز ، اما من نفهمیدم واسه چی ؟! شاید . خندیدنم که کسی کنف شدنم رو حس نکنم. دوست داشتم کله فرناز رو بکوبم توی دیوار ... اون روز هم گذشت ... بدون اینکه بتونم بلایی سر این دختره بیارم ...
اون روز زود اومدم و هنوز استاد نیومده بود تا در کلاس رو باز کنه ، از بچه ها هم کسی نبود ، برا همین رفتم روی یه صندلی روبروی کلاس نشستم و مشغول بازی با گوشیم شدم ...
_سلام ، کسی نیومده ؟
سرم رو از گوشیم برداشتم ، فرناز بود که بالا سرم وایساده بود ، خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم : سلام ، نه هنوز ، منتظرم استاد بیاد حداقل بتونیم بریم تو کلاس .
فرناز : خوب بریم کلید رو از پایین بگیریم ، خودمون کلاس رو باز کنیم.
نگاهی به ساعتم انداختم ، ده دقیقه ای مونده بود به شروع شدن کلاس : به نظرم ارزشش رو نداره ، به خاطر ده دقیقه این همه پله رو بالا پایین کنیم ، چند دقیقه دیگه خود استاد میاد .
فرنازم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : باشه

اومد سمت صندلی کناریم که کیفم رو گذاشته بودم روش.
_ جای کسیه ؟
جاش بود بگم بله جای کسیه! اما اصلا نفهمیدم چی شد که
سریع کیفم رو برداشتم و گذاشتم رو پام : نه ، بفرمایین .
اونم با لبخندی تشکر آمیز
و با یه تا ابروی بالا پریده کنارم نشست ... هر دو سکوت کرده بودیم، اون که کلا با من زیاد هم کلام نمی شد منم که عمرا سر حرف رو باهاش باز نمی کردم .... می ترسیدم باز کنفم کنه!داشتم عصبی می شدم که بالاخره
بعد از یه دقیقه سکوت ، بقیه بچه ها هم سر رسیدند و من فراموش کردم که چه حالی بودم .
استاد
هم اومد و همگی وارد کلاس شدیم ،بعد از چند دقیقه درس دادن ، که موضوعش در مورد مصاحبه کاری بود ، به همه گفت از جامون بلند شیم ، صندلی هامون رو دو به دو رو بروی هم گذاشتیم و هر کس روبروی پارتنر خودش نشست ، من و فرناز شروع کردیم به انگلیسی صحبت کردن و از هم مصاحبه کردن . اون روز برعکس روزای قبل فرناز باهام خیلی بهتر بر خورد کرد و من نمی دونم چرا اینقدر خوشحال شدم!


حالا ديگه بر خلاف روزهاي اول كلاس ، كه سختم بود ،
و دوست نداشتم با این دختر هم کلام بشم
واسه رسيدن روزهايي كه كلاس داشتم روز شماري مي كردم .
توي اون جلسه مثل هر جلسه كه استاد ازمون يك كار گروهي مي خواست ، درس در مورد حدس زدن بود ، براي همين قرار شد هر كس چند عدد كه تو زندگيش معني داره ، انتخاب كنه و از نفر مقابلش بخواد كه حدس بزنه ، من چند تا عدد نوشتم ، فرناز
هم
چند تا عدد نوشت ،
حالا موقع حدس زدن بود ، من سنم ، تاريخ تموم شدن سربازيم با قبول شدن كنكور رو نوشته بودم ، كه فرناز دوتاش رو حدس زد و تو تاريخ تموم شدن سربازيم موند ، چون انگليسيش ته كشيده بود ، فارسي پرسيد:

- پس اين چيه ؟
گفتم: نمي گم ، بايد حدس بزني !
اونم
پوزخندی زد و گفت:

- حالا اگه تو هم نتونستي اعداد منو درست حدس بزني ، من كمكت نمي كنم!
خنديدم و گفتم :

- خوب نكن !فکر کن نتونم حدس بزنم ...

روز تولدش رو كه ٢٥ آذر بود حدس زدم ، رتبه كنكورش رو هم حدس زدم ، اما موندم توي يه تاريخ : هفتم مهر ، خنديدم ، گفتم ف ف مي ديدي؟! هپت هپت هپتادو هپت !
تا اين رو گفتم ، خنده پيروزمندانه اي كرد و گفت:

- نخیر ! دیدی نتونستی حدس بزنی ؟
کلا انگلیسی رو بی خیال شده بودیم و داشتیم واسه خودمون بیست سوالی بازی می کردیم !
گفتم باشه ، من باختم حالا بگو چی بود این تاریخ ؟
یه نگاهی بهم کرد ، بعد سریع سرش رو انداخت پایین ، باز سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد ، یه نگاه جدید ، نگاهی که تاحالا ازش ندیده بودم ، نگاهی که یه چیزی رو درونم تکون داد .
بعد از اینکه یه کم این دست و اون دست کرد ، یه نفس عمیق کشید و جواب داد : این روز ، روزیه که استاد ، جابجامون کرد و واسه هر نفر یه پارتنر انتخاب کرد .
اومدم بگم مگه با این کارش چه اتفاق عجیبی افتاده که تو اون رو قاطی روزای مهم زندگیت نوشتی که با مرور اتفاقایی که بعد از اون روز برام اتفاق افتاده بود ، پشیمون شدم ، هفتم مهر واسه منم
انگار یه روز مهم بود ، روزی که یه توفیق اجباری باعث شد با فرناز آشنا بشم و روزای خاطره انگیزی رو باهاش داشته باشم ، اما نه! واسه من یه روز دیگه هم مهم شده بود ، امروز ، روزی که فرناز غیر مستقیم ، چشم و گوشم رو باز کرد ، از اون روز به بعد بود که دیگه فقط پارتنر نبودیم .



rooomani-2.blogfa.com


رمانی 


رمان هدف برتر (فصل اول)

موضوعات مرتبط: رمان هدف برتر(هما پور اصفهانی)
برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان زيبا , رمان هدف برتر , هدف برتر

تاريخ : پنجشنبه ۳۱ مرداد۱۳۹۲ | 9:55 | نویسنده : ادمین |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.