- اوف! خدا رو شکر که همه چی ختم به خیر شد ...
آرتان خم شد آترین رو که توی ماشین شارژیش خوابش برده بود بغل کرد و گفت:
- آره خدا رو شکر ... همه اش به خاطر زحمتای توئه ...
به دنبال این حرف آترین رو توی اتاق خوابش برد. ترسا هم بعد از تقدیم کردن لبخندی شیرین به همسرش مشغول جمع کردن ظرف های کثیف شده روی میزها شد ... هر چی همه اصرار کردن بمونن کمکش کنن زیر بار نرفت که نرفت! دوست نداشت خونه شو دیگرون تمیز کنن ... آرتان از اتاق بیرون اومد ... با دیدن ترسا گفت:
- دست نزن! فردا زنگ می زنم نیلی جون خدمتکارشون رو بفرسته بیاد همه جا رو تمیز کنه!
- این شکلی که نمی شه بریم بخوابیم!
آرتان با نگاهی به وضع آشفته پذیرایی حق رو به ترسا داد ... بدون حرف وارد اتاق خوابشون شد ... با دیدن عکسهای ترسا به دیوار اتاق لبخند نا خودآگاهی روی لبهاش شکل گرفت ، لباس های راحتیشو تنش کرد و رفت از اتاق بیرون ... ترسا تعداد زیادی بشقاب رو روی هم چیده بود و داشت می رفت سمت آشپزخونه .... پوسته خیار رو جلوی پاش ندید و نزدیک بود پخش زمین بشه که آرتان با سرعت از پشت سر با یه دست خودشو بغل کرد و با دست دیگه زیر بشقاب ها رو گرفت ... ترسا نالید:
- وای الان می مردم!
آرتان خنده اش گرفت ولی غرید:
- باز از این حرفای مسخره زدی؟
به دنبال این حرف بشقاب ها رو از ترسا گرفت و گفت:
- تو برو بقیه شو جمع کن ... اما بلندشون نکن بذارشون روی میز خودم می یام می برمشون ...
ترسا سرشو تکون داد و رفت که بقیه ظرف ها رو جمع کنه ، آرتان همه ظرف ها رو روی کابینت ها چید و بیرون اومد، ترسا داشت پوسته های میوه رو توی سطل می ریخت. نشست روی مبل و با لذت به کارهاش خیره شد. فقط خدا می دونست که این دختر تو دلبرو چقدر براش عزیزه! هنوز هم لباس شب خوش دوختش تنش بود، یه لباس بلند مشکی رنگ که به خاطر جنس پارچه اش زیر نور می درخشید. توی دل اعتراف کرد که مشکی خیلی بهش می یاد. پوستشو از همیشه سفید تر نشون می داد. ترسا که کمرش خسته شده بود کمی خودشو به سمت بالا کشید و دستشو روی پیشونیش گذاشت. آرتان از جا بلند شد، رفت سمت بشقاب ها و گفت:
- تو برو استراحت کن عزیزم.
و بعد همه بشقاب های تمیز شده رو با یه حرکت از جا بلند کرد و راه افتاد سمت آشپزخونه. ترسا هوس شیطنت به سرش زد سریع از پشت خودشو به آرتان چسبوند و گفت:
- منو هم می تونی بلند کنی؟
آرتان لبخند زد و گفت:
- برو شیطون ... بذار زودتر این بشقابا رو جمع کنیم بریم به زندگیمون برسیم ...
دست ترسا دور کمر آرتان پیچید و گفت:
- زندگیمون؟!
- آره دیگه ... زندگیمون یعنی زندگی شخصی من و تو !
ترسا که بعضی وقتا یادش می رفت مامان یه پسر چهار ساله است خودشو لوس کرد و گفت:
- آترین توی این زندگی جایی نداره؟
نگاه آرتان خاص شد و گفت:
- توی این زندگی که من ازش حرف می زنم نه!
ترسا سرشو چسبوند به پشت شونه آرتان و با ناز گفت:
- عاشق این زندگیمونم!
آرتان بی طاقت شد. همه بشقاب ها رو روی اپن گذاشت و ترسای شیطونش رو از روی زمین کند ... ترسا در حالی که همه تلاشش رو می کرد تا باعث بیدار شدن آترین نشه جیغ کنترل شده ای کشید و یقه لباس آرتان رو چنگ زد ... آرتان ترسا رو برد سمت کاناپه وسط نشیمن و خیلی آروم و با ملاحظه خوابوندش روی کاناپه ... خودش هم نشست کنارش. نقطه ضعفای ترسا رو خیلی خوب توی مشت داشت، خیلی نرم دستش رو کشید روی شکم ترسا ... ترسا بی طاقت گفت:
- نکن آرتان! جـــــون نیلی جون !
آرتان خم شد روی صورت ترسا و در حالی که گونه اش رو می بوسید گفت:
- قسم نده ...
همین که دوباره دستش رو کشید روی شکم ترسا، ترسا از جا پرید و دوید سمت اتاق خوابشون ... آرتان لبخند زد ... خوب می دونست همسرش الان دقیقا به چی نیاز داره! از جا بلند شد و بی خیال همه ظرف های کثیف وارد اتاق خواب شد ...


برچسب‌ها: روز های بارونی , رمان روز های بارونی قسمت دوم , رمان روزهای بارونی هما پوراصفهانی , تمام قسمت های رومان روز های بارونی

تاريخ : یکشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۲ | 11:9 | نویسنده : ادمین |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.